امروز یکشنبه, 03 تیر 1397 - Sun 06 24 2018

https://telegram.me/emamemobin

منو

تفسیر و علوم قرآنی

زندگی نامه مرحوم حسنعلي نخودکی اصفهانی

شيخ حسنعلي اصفهاني(ره) فرزند علي اکبر فرزند رجبعلي مقدادي اصفهاني(ره)، در خانواده زهد و تقوي و پارسائي چشم به جهان گشود، پدر وي مرحوم ملاّ علي اکبر، مردي زاهد و پرهيزگار و معاشر اهل علم و تقوي و ملازم مردان حق و حقيقت بود و در عين حال از راه کسب، روزي خود و خانواده را تحصيل مي کرد و آنچه عايد او مي شد، نيمي را صرف خويش و خانواده مي کرد و نيم ديگر را به سادات و ذراري حضرت زهرا عليها السلام اختصاص مي داد .

در سال 1269 هجري قمري، دختري به وي عنايت شد که مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل حتي قطره اي شير در سينه نداشت و آنچه دوا و دعا کردند، مؤثر نيفتاد. تا يکي از دوستان، او را به سوي مردي صاحب نفس به نام حاج محمد صادق تخته پولادي هدايت کرد .

ملاعلي اکبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجي رسيد و عرض حاجت نمود. حاجي به وي دستور داد تا هر چه دعا و دوا براي زوجه اش گرفته است، از وي دور سازد و خود، در حبّه نباتي بدميد و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند . با انجام دستور حاجي، پس از ساعتي شير از سينه زن جريان يافت و به خارج راه گشود و همين امر سبب ارادت فراوان ملا علي اکبر به مرحوم حاج محمّد صادق(ره) گرديد و مدت بيست و دو سال خدمت ايشان را به عهده گرفت و در اين مدت، تحت تربيت و ارشاد وي به مقاماتي معنوي نائل آمد .


ملا علي اکبر در شهر، به کسب خود اشتغال مي ورزيد و در عين حال حوايج آن مرد بزرگ را نيز فراهم مي ساخت و شبهاي دوشنبه و جمعه به خدمت او مي رفت و در تخت پولاد بيتوته مي کرد .




مولود مبارک
ز طرف ديگر مرحوم ملا علي اکبر که فرزند ذکوري نداشت، عهد کرده بود که به اعتاب مقدسه مشرّف و متوسل شود تا خداوند پسري به او کرامت فرمايد، اين سفر که در سال يازدهم از خدمت او به مرحوم حاجي محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عيالش پايان پذيرفت و حاجي قبل از تولّد فرزند به او بشارت پسري داده و سفارش کرده بود که آن پسر را « حسنعلي» نام گذارد .

در سحرگاه يک شب که ملا علي اکبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بود، خبر شادي بخش تولّد نوزاد را از استاد خود مي شنود و مجدداً در مورد نامگذاري کودک به « حسنعلي» توصيه مي گردد .

مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني شب دوشنبه و يا جمعه نيمه ماه ذي القعدة الحرام سال 1279 هجري قمري با بشارت قبلي مرحوم حاجي محمّد صادق در اصفهان در محلّه معروف به جهانباره که گويند ميهمانسراي سلطان سنجر بوده است، ديده به جهان مي گشايد .



تربيت ديني و معنوي در خردسالي
مرحوم ملا علي اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکي در هر سحرگاه که خود به تهجّد و عبادت مي پرداخته، بيدار و او را با نماز و دعا و راز و نياز و ذکر خداوند آشنا مي ساخته است و از هفت سالگي او را تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق(ره) قرار مي داده است .

خود مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني نقل فرمودند :
« بيش از هفت سال نداشتم که نزديک غروب آفتاب يکي از روزهاي ماه رمضان که با تابستاني گرم مصادف شده بود، به اتفاق پدرم، به خدمت استاد حاجي محمد صادق، مشرّف شدم .

در اين اثناء کسي نباتي را براي تبرک به دست حاجي داد. استاد نبات را تبرک و به صاحبش رد فرمود و مقداري خرده نبات که کف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور، من بيدرنگ خوردم .

پدرم عرض کرد: حسنعلي روزه بود. حاجي به من فرمود: مگر نمي دانستي که روزه ات با خوردن نبات باطل مي گردد. عرض کردم: آري، فرمود: پس چرا خوردي؟ عرضه داشتم: اطاعت امر شما را کردم .
استاد دست مبارک خود را بر شانه من زد و فرمود: با اين اطاعت بهر کجا که بايد مي رسيدي رسيدي . »


خلاصه ايشان از همان زمان، زير نظر حاجي به نماز و روزه و انجام مستحبّات و نوافل شب و عبادات پرداخت و تا يازده سالگي، که فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد، پيوسته مورد لطف و مرحمت خاص استاد خود بود و از آن پس نيز روح بزرگ آن مرحوم هميشه مراقب احوال او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد مي فرمود .

جناب شيخ حسنعلي مي فرمود :
« هر زمان که به هدايت و ارشادي نيازمند مي شدم، حالتي شبه خواب بر من عارض مي گشت و در آن حال، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم مي شتافت و از من رفع مشکل مي فرمود .
از جمله پس از فوت مرحوم حاجي، شخصي به من اصرار مي کرد که نزد مرشد زنده برويم و از ارشاد او بهره مند شويم. به دنبال اصرار او بود که حالتي شبيه خواب بر من عارض شد و در آن حال مرحوم حاجي را ديدم که آمدند و دست به شانه هاي من زدند و فرمودند: هر کس مثل ما آب زندگاني خورد، از براي او مرگ نيست، تو کجا مي خواهي بروي؟ »

« ولا تحسبنّ الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهّم يرزقون ».

و سخن حضرت اميرالمؤنين عليه السلام نيز مؤيد همين معني است که فرمود :
« الا انّ اولياء الله لا يموتون بل ينقلون من دار الي دار :
آگاه باشيد که اولياء خدا را مرگ نيست بلکه از خانه اي به خانه ديگر نقل مکان مي کنند . »

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالــــــــم دوام مـــا


مرحوم حاج شيخ حسنعلي از دوازده تا پانزده سالگي، تمام سال، شبها را تا صبح بيدار مي ماندند و روزها همه روز، بجز ايّام محّرمه، با ترک حيواني روزه مي گرفتند و از پانزده سالگي تا پايان عمر پر برکتش، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ايام البيض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمي آرميدند .

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بــــود



تحصيلات و اساتيد
حاج شيخ حسنعلي اصفهاني از آغاز نوجواني خود، به کسب دانش و تحصيل علوم مختلف مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنين زبان و ادبيات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و در همين شهر، نزد استادان بزرگ زمان، به اکتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حِکم پرداختند .

از درس فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشي فايده ها بردند و فلسفه و حکمت را از افاضات ذيقيمت مرحوم جهانگيرخان و تفسير قرآن مجيد را از محضر درس مرحوم حاجي سيد سينا پسر مرحوم سيد جعفر کشفي و چند تن ديگر از علماء عصر آموختند .

سپس براي تکميل معارف به نجف اشرف و به کنار مرقد مطهر حضرت اميرالمؤنين عليه السلام مشرف شدند. در اين شهر، از جلسات درس مرحوم حاجي سيد محمد فشارکي و مرحوم حاجي سيد مرتضي کشميري و ملا اسماعيل قره باغي استفاده مي کردند .

فرزند ايشان نقل مي کند :
مرحوم پدرم، خود نقل مي فرمود :
« نخستين روزي که براي زيارت و درک حضور مرحوم حاجي سيد مرتضي کشميري به محل سکونت ايشان در مدرسه بخارائيها رفتم، اتفاقاً روز جمعه بود و کسي را در صحن و سراي مدرسه نيافتم که جوياي اطاق آن مرد بزرگ شوم؛ ناگهان از داخل يکي از حجرات دربسته، صدائي شنيدم که مرا با نام، نزد خود مي خواند، بسوي اطاق رفتم، مردي در را به روي من گشود و فرمود: بيا، کشميري منم . »

و نيز پدرم مي فرمودند :
« شبي از شبهاي ماه رمضان، مرحوم حاجي سيد مرتضي کشميري به افطار، ميهمان کسي بود. پس از مراجعت به مدرسه، متوجه مي شود که کليد در را با خود نياورده است .
نزديک بودن طلوع فجر و کمي وقت و بسته بودن در اطاق، او را به فکر فرو مي برد، اما ناگهان به يکي از همراهان خود مي فرمايد: معروف است که نام مادر حضرت موسي، کليد قفلهاي در بسته است، پس چگونه نام نامي حضرت فاطمه زهرا(س) چنين اثري نکند؟

آنگاه دست روي قفل بسته گذاشت و نام مبارک حضرت فاطمه سلام الله عليها را بر زبان راند که ناگهان قفل در گشوده شد . »

مرحوم حاج شيخ حسنعلي ( نخودکي ) ، پس از مراجعت از نجف اشرف، در مشهد مقدّس رضوي سکونت اختيار کردند و در اين دوره از زمان، از محاضر درس و تعاليم استاداني چون مرحوم حاجي محمد علي فاضل و مرحوم آقا مير سيد علي حائري يزدي و مرحوم حاجي آقا حسين قمي و مرحوم آقا سيد عبدالرحمن مدرس بهره مند مي گرديدند و در عين اين احوال و در ضمن تحصيل و تدريس، به تزکيه نفس و رياضات شاقّه موفق و مشغول بودند .

در علوم باطني ، نخستين استاد ايشان، مرحوم حاجي محمد صادق تخت پولادي بود که از هفت سالگي در تحت مراقبت و مرحمت مخصوص آن مرد بزرگ قرار گرفته؛ ليکن بعد از وفات او، به خدمت سيد بزرگوار مرحوم آقا سيد جعفر حسيني قزويني که در شاهرضاي اصفهان متوطن بود، راه يافت .

ايشان مي فرمود :
« در يکي از سفرها که عازم عتبات عاليات بودم به شهرضا رفتم که شب عاشورا را در آنجا متشرّف باشم و مرسوم من چنين بود که از اول ماه محرم تا عصر عاشورا روزه مي گرفتم و جز آب چيزي نمي خوردم، روز هشتم ماه محرم بود که خبر يافتم سيدي جليل القدر در اين شهر سکونت دارد؛ به اميد و به انتظار ملاقات سيّد که از خلق منزوي مي زيست، نشستم، تا آنکه براي تجديد وضو به کنار حوض آمد، پيش رفتم و سلام کردم، نگاه عميقي به من افکند و پس از وضو فرمود: حاجتي داري؟

گفتم: غرض تشرّف به حضور شما است . فرمود: هر زمان که بخواهي، مي تواني نزد من بيايي .
گفتم: گويا وقت شما مستغرق کار است. گفت: آري وليکن براي تو هرگز مانعي نيست و اين بيت را بخواند :

خلوت از اغيار بايد ني ز يار / پوستين بهر دي آمد ني بهار


و به اشاره او، بامداد ديگر روز، به خدمتش رفتم. نظري به من کرد و گفت: نه روز است که چيزي نخورده اي و جز به آب، روزه نگشوده اي، ولي در رياضت هنوز ناقصي، زيرا که اثر گرسنگي در رخساره ات هويدا و ظاهر گشته و آنرا شکسته و فرسوده است، در حاليکه مرد کامل از چهل روز گرسنگي نيز چهره اش شکسته نمي شود .

با آن مرد بزرگ باب مذاکره بگشودم، و الحق او را دريايي موّاج از علوم ظاهري و باطني يافتم .
گفتم : با اين مايه از علوم، چرا چنين خلوت گزيده و به انزوا نشسته ايد؟
فرمود: در آن زمان که پس از کسب اجازه اجتهاد از مراجع علمي وقت نجف اشرف به ايران باز مي گشتم، به دوست خود گفتم: از اين پس، تنها عالم بلند پايه قزوين، تنها من خواهم بود .

دوستم گفت: نه، چنين است که تو را با يک حمّال قزويني تفاوتي نيست، زيرا اگر در رهگذري مردي به تو و يک حمّال جاهل از پشت سر دستي بزند، هر دو محتاجيد که براي شناسائي صاحب دست سر بگردانيد، در حاليکه سي سال درس و تحصيل بايد که اينقدر روشني به محصّل ارزاني داشته باشد که بدون باز پس نگريستن، زننده دست را بشناسد .
اين سخن در دلم چنان اثر کرد که يکسره از خلق کناره گرفته و در انزوا به تزکيه نفس و تصفيه روح خود سرگرم شدم .
از آن سيد بزرگوار پرسيدم: شنيده ام که وقتي، دست شما شکسته بوده و به دستور طبيب، زفت بر آن نهاده بوديد و مقرر بود تا آن زفت به خودي خود، پوست را رها نکرده است، جدايش نسازيد. گفت: آري چنين بود و چهارده روز زفت، دست مرا رها نکرد .

گفتم پس براي وضو در اين مدت چه کرديد؟ فرمود: از سوي خّلاق عالم و آفريننده گيتي، به طبيعت من امر آمد که عمل نکند و خواب هم به چشمم ننشيند و به اراده حضرت حق، در اين مدت هيچ مبطلي عارض نگشت .

پس از آن فرمود: براي من گاهگاه حالتي عارض مي شود که از خود بيخود مي شوم و سر به بيابانها مي گذارم و در کوه و صحراهاي بي آب و علف در حالت نخستين مي افتم و گاهي اين احوال تا بيست روز به طول مي انجامد. چون قصد مراجعت به شهر و آبادي مي کنم، متوجه مي شوم که از ضعف گرسنگي و تشنگي در اعضايم قوت بازگشت نيست .

دست به دعا برمي دارم که: الهي به عشق و محبت تو به اينجا افتاده ام و اينک قوّتي نيست که به شهر بازگردم. درحال، از غيب، گرده ناني و سبوي آبي ظاهر مي شود که با تناول آن نيروئي به دست مي آورم، سپاس حق مي گزارم و به آبادي باز مي گردم . »



احاطه بر علوم
فرزند ايشان مي گويد :
در يادداشتي از ايشان چنين ديدم :

نيست علمي که مرا نيست در آن استقصا
اي بسا گنج که خوابيده به ويرانه ما است

ايشان از جميع علوم ظاهري و باطني بهره فراوان داشتند و معتقد بودند که بعد از علم توحيد و ولايت و احکام شريعت(فقه) که تعلّم آن واجب است، تحصيل ساير علوم نيز لازم و ممدوح و جهل به آنها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخي از علوم و فنون، استعمال آنهاست، نه تحصيل و تعلم آنها .
مرحوم پدرم فقه و تفسير و هيأت و رياضيات را به طّلاب علوم تدريس مي فرمودند ولي در فلسفه و علوم الهي با آنکه متبحّر کامل بودند، تدريسي نداشتند و مي فرمودند طالب اين علم بايد که اخبار معصومين عليهم السلام را کاملاً مطالعه کرده باشد و علم طبّ را نيز بداند و در حين تحصيل، بايد که به رياضت و تزکيه نفس پردازد زيرا که :
« يزکيهم و يعلّمهم الکتاب و الحکمة - آل عمران/ 164 ».
« پيامبر، مردم را در آغاز تزکيه و تصفيه نموده، سپس کتاب و حکمت به ايشان مي آموزد . »

ايشان قانون ابوعلي سينا را نزد طبيب معروف و مشهور عصر مرحوم حاج ميرزا جعفر طبيب تحصيل و تعلم نمودند .



سفرهاي جناب شيخ
مرحوم نخودکي در سال 1303 هجري قمري به سبب پيشامدي که در رابطه با ظل السلطان حاکم اصفهان براي ايشان رخ داد و منجر به تنبيه حاکم از طريق تصرفات نفساني گرديد ، از آن شهر رخت سفر بربستند و در بيست و چهار سالگي، تنها از اصفهان خارج شدند و به عزم مشهد مقدس قدم به راه گذاردند و اين نخستين سفر ايشان به آن شهر منّور بود که به قصد زيارت مرقد مطهّر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام صورت پذيرفت .

در همان روزهاي اول سفر راه را گم مي کنند و نزديک غروب آفتاب، در کوه و بيابان سرگردان مي شوند. در اين حال به ذيل عنايت حضرت ثامن الحجج عليه السلام متوسل مي گردند و عرضه مي دارند :
« مولاي من! آگاهي که قصد زيارت ترا داشته ام ولي در اين وادي سرگردان شده ام. ترا توانائي ياري و مددکاري من هست. از من دستگيري فرما . »

پس از دقايقي به خدمت با سعادت حضرت خضر عليه السلام تشرّف حاصل مي کنند و راهنمائي مي شوند و در کمتر از چند دقيقه هجده فرسنگ راه باقي مانده تا کاشان را، به مدد مولا، طي مي کنند و وارد آن شهر مي شوند .

باري، مدت توقف ايشان در شهر مقدس مشهد از يکسال کمتر به طول مي انجامد که تمام اين مدت را در حجره اي از حجرات صحن عتيق رضوي که ظاهراً اطاق فوقاني درب بازار سنگتراشان بوده است به تصفيه باطن اشتغال داشته اند .

سپس به اصفهان مراجعت مي کنند و به سال 1304 هجري قمري، بار سفر به صوب نجف اشرف مي بندند و مدتي نيز در آنجا به تحصيل علوم ظاهري و تزکيه نفس سرگرم بودند تا آنکه مجدداً به اصفهان باز مي گردند .

در سال 1311 هجري قمري براي دومين بار، به ارض اقدس رضوي مسافرت و تا سال 1314 در آن شهر توقف مي کنند. در اين مدت در مدرسه حاج حسن و فاضل خان سکني مي گزينند ولي براي اشتغال به امور معنوي، حجره اي نيز در صحن عتيق به اختيار خود داشته اند .

در همين سفر، در مدتي بيش از يکسال، هر شب ختمي از قرآن مجيد در حرم حضرت رضا عليه السلام قرائت مي کرده اند و روزها در محضر علماء زمان به کسب علوم ظاهر همت مي نموده اند .

مرحوم نخودکي مي فرمايند :
« در همين سفر در آن زمان که در صحن عتيق رضوي به تزکيه مشغول بودم، روزي پيري ناشناس بر من وارد شد و گفت: يا شيخ دوست دارم که يک اربعين، خدمتت را کمر بندم .
گفتم: مرا حاجتي نيست تا به انجام آن پردازي. گفت: اجازه ده که هر روز کوزه آب را پر کنم. به اصرار پير تسليم شدم !
هر روز علي الصباح به در اطاق مي آمد و مي ايستاد و با کمال ادب مي خواست تا او را به کاري فرمان دهم و در اين مدت هرگز ننشست .
چون چهل روز پايان يافت، گفت: يا شيخ من چهل روز ترا خدمت کردم، حال از تو توقع دارم تا يک روز مرا خدمت کني. در ابتدا انديشيدم که شايد مرد عوامي باشد و مرا به تکاليف سخت مبتلا کند، ولي چون يک اربعين با اخلاص به من خدمت کرده بود، با کراهت خاطر پذيرفتم .

پير فرمان داد تا من در آستانه اتاق بايستم و خود در بالاي حجره روي سجّاده من نشست و فرمان داد تا کوره و دم و اسباب زرگري برايش آماده سازم. اين کار با آنکه بر من به جهاتي شاق و دشوار بود، به خاطر پير انجام دادم و لوازمي که خواسته بود فراهم ساختم .
دستور داد تا کوره را آتش کنم و بوته بر روي آتش نهم و چند سکّه پول مس در بوته افکنم و آنگاه فرمود آنقدر بدمم تا مسها ذوب شود. از ذوب آن مسها آگاهش کردم .
گفت: خداوندا، بحق استاداني که خدمتشان را کرده ام، اين مسها را به طلا تبديل فرما و پس از آن به من دستور داد بوتــــه را در« رجه» خالي کن و سپس پرسيد در رجه چه مي بيني؟
ديدم طلا و مس مخلوط است. او را خبر دادم. گفت: مگر وضو نداشتي؟
گفتم: نه. فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلز را در بوته ريختم و در کوره دميدم تا ذوب شد و به دستور وي و پس از ذکر قسم پيشين، بوته را در « رجه» ريختم، ناگهان ديدم که طلاي ناب است .

آنرا براشتيم و باتفاق، نزد چند زرگر رفتيم. پس از آزمايش، تصديق کردند که زر خالص است. آنگاه طلا را به قيمت روز بفروخت و گفت: اين پول را تو به مستحقان مي دهي يا من بدهم؟

گفتم: تو به اين کار اولي هستي. سپس با هم به در چند خانه رفتيم و پير پول را تا آخرين ريال به مستحقان داد، نه خود برداشت و نه به من چيزي بخشيد و بعد از آن ماجرا از يکديگر جدا شديم و ديگر او را نديدم . »

مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني مجدداً در سال 1315 قمري به اصفهان مراجعت نموده و پس از مدتي توقف به نجف اشرف تشرف حاصل کردند و تا سال 1318 در آن شهر سکني گزيدند و در سنه 1319 بار ديگر به اصفهان بازگشتند پس از آن، سفري به شيراز کردند و چندي در آنجا مقيم شدند و در اين مدت، قانون ابوعلي سينا را نزد طبيب معروف و مشهور عصر مرحوم حاج ميرزا جعفر طبيب تحصيل و تعلم نمودند .

ايشان مي فرمود :
« صبح ها در مطب حاجي ميرزا جعفر به معاينه مرضي و نسخ نويسي سرگرم بودم و عصرها کتاب قانون بوعلي را نزد وي ميخواندم .
روش حاجي بر اين بود که حق الزحمه اي براي معالجه بيماران خود معين نمي کرد و هر کس هر مبلغ مي خواست در قلمدان او مي گذاشت و اگر بيماري چيزي نمي پرداخت حاج ميرزا جعفر از وي مطالبه نمي فرمود .

درآمد حاجي از مطب خود، روزانه از هشت يا نه ريال تجاوز نمي کرد و او هم از کمي درآمد خود شکوه اي نداشت. يک روز که به سر کار خود آمد گفت: خداوندا، امروز ميهمان داريم، به فرشتگان خود امر فرما تا وجه لازم را فرود آورند .

آنروز، درآمد مطب، سي و پنج ريال شد و يکروز هم از خدا خواست که فرشتگان را امر کند تا پول براي خريد انگور جهت تهيه سرکه بياورند، در آنروز هم عايدي وي به چهل و پنج ريال بالغ گرديد .
ليکن در روزهاي ديگر، نه درآمدي وي تغيير محسوسي داشت و نه او عرض حاجتي مي کرد. در مدتي که من در مطب او سرگرم بودم، سه هزار بيمار را معاينه کرديم و نسخه داديم و هيچ بيماري براي بهبود مرض خود، محتاج به مراجعه سومين بار نگرديد، و تنها در اين ميان، سه تن از ايشان تلف شدند که حاجي، خود از پيش خبر داده بود .

هر بيمار که از در مطب وارد مي شد، حاجي نگاهي به رخسار وي مي کرد و پيش از سؤال و معاينه، نوع بيماري او را تشخيص مي داد . »

مرحوم نخودکي در رمضان همان سال به بوشهر و از آنجا بوسيله کشتي، به قصد زيارت بيت الله الحرام، به حجاز سفر مي کنند. در جدّه، پس از فرود آمدن از کشتي، پياده به مدينه منوره مشرّف مي گردند و از آن شهر مقدس، احرام حج بسته و با پاي پياده به طرف مکه رهسپار مي شوند . در اين سفر که به سال 1319 هــ.ق. مصادف با حج اکبر بوده است، با مرحوم حاجي شيخ فضل الله نوري و حاج شيخ محمد جواد بيد آبادي که در التزام يکديگر سفر مي کردند ملاقات مي فرمايند .

ايشان پس از حج بيت الله و زيارت اعتاب مقدسه ائمه اطهار عليهم السلام، به ايران مراجعت مي فرمايند و بعد از مدتي توقف، مجدداً به نجف اشرف تشرف حاصل مي کنند و باز، پس از چند سال توطن در آن شهر، به اصفهان باز مي گردند و پس از چند سال اقامت در آن شهر، در سال 1329 قمري، اين شهر را به قصد مجاورت در مشهد رضوي، ترک مي گويند و در آن بلده طيبه، مجاور مي شوند و از اين زمان تا پايان عمر شريفش که سال 1361هــ.ق. بوده، فقط دو سفر کوتاه به اصفهان و يک سفر به سلطان آباد اراک داشته اند .



برنامه جناب شيخ در مشهد
فرزند ايشان نقل مي کند :
پدرم ، در کليه ساعات روز و شب، براي رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان؛ آماده بودند .
روزي عرضه داشتم: خوبست براي مراجعه مردم وقتي مقرر شود .
فرمود :
« پسرم، ليس عند ربّنا صباح و لا مساء: آن کس که براي رضاي خدا، به خلق خدمت مي کند، نبايد که وقتي معين کند . »
پدرم در ابتداي شبها پس از انجام فريضه، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته هاي مراجعان مشغول و سپس مدتي به مطالعه مي پرداختند. از نيمه هاي شب تا طلوع آفتاب به نماز و ذکر و نوافل و تعقيبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشيد اندکي استراحت مي فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهيه و ساخت دارو براي بيماران مي نشستند و بالاخره عصرها براي تدريس به مدرسه ميرفتند و پس از آن نيز به پاسخگوئي و رفع نيازمندي محتاجان و گرفتاران مشغول بودند و در تمام سال به تفاوت ايام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و يا ساعتي بعد از ظهر استراحتي کوتاه مي فرمودند .

درسال 1314 يکي از سادات محترم مشهد براي ايشان سجاده اي و رختخوابي هديه فرستاد. ايشان در جواب فرموده بودند :
« سجاده را به خاطر سيادت شما که رعايت حرمتش را بر خود واجب مي دانم مي پذيرم ولي به رختخواب نيازم نيست زيرا که بيست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام . »

پدرم، استمداد از ارواح مطهر ائمه هدي عليهم السلام و نيز استمداد از ارواح اولياء(ره)، را يکي از شرايط سلوک الي الله مي دانست از اينرو به اعتکاف و زيارت مشاهد متبرکه ائمه عليهم السلام و قبور مقدسه اولياء اهتمام فراوان مي ورزيدند .

در انجام فرائض يوميه در اول وقت و اتيان نوافل و بيداري سحرگاهان و تهجد و احياء شبهاي جمعه و ليالي متبرک و روزه درايام البيض و خدمت به خلق بويژه نسبت به سادات و زيارت قبور انبياء و اوصياء علي الخصوص در شبها و روزهاي جمعه مداومت و مراقبت مي فرمودند .

در اصفهان هر ساله چند اربعين در کوه هاي « ظفره» به تزکيه نفس مي پرداختند و همچنين در مساجد و بقاع متبرکه مانند مسجد لنبان و مقبره علي بن سهل اصفهاني و محمد بن يوسف معدان بناء و بابارکن الدين و مزار استاد خود، مرحوم حاجي محمدصادق و همچنين کوه صفه که محل عبادت استاد ايشان بود، به اعتکاف و عبادت مشغول مي شدند .


در ناحيه نجف اشرف، مسجد کوفه و سهله و مقبره کميل و ميثم تمار، محلهايي بود که بسيار زيارت مي فرمودند .

شيخ حسنعلي نخودکي چون به کسي دوا يا دعا مي دادند مي فرمودند :
« ما بهانه اي بيش نيستيم و شفا دهنده اوست، زيرا که اين عالم محّل اسباب است و خداوند فرموده است :
« ابي الله ان يجري الامور الا باسبابها :
خداوند از انجام کارها جز به وسيله اسباب و وسائط، ابا و امتناع دارد ».
از اينرو لازم است به هنگام مرض به طبيب مراجعه نمود .

سپس مي فرمودند :
« حضرت موسي (ع) مبتلا به قولنج شد، و هنگامي که براي مناجات با حضرت ربّ الارباب به کوه طور رفت عرض کرد: خداوندا مريض شده ام مرا شفا عنايت فرما .
خطاب شد: يا موسي به طبيب مراجعه کن. عرض کرد: خداوندا پاسخ مردم را چه بگويم، در حاليکه خواهند گفت که تو کليم اللهي و مرده را زنده ميکني و کور را شفا ميدهي، آنگاه براي مرض خود به طبيب مراجعه ميکني؟

خطاب شد: يا موسي ما اين گياهان را عبث نيافريديم و علم طب را عبث به انسان الهام نکرديم، حال آيا چون تو موسي هستي انتظار داري که اين همه را عبث بگذاريم و بي سبب مرض تو را شفا دهيم؟ »
پ
درم با آنکه به عبادت و مجاهدت و رياضت و زيارت و اعتکاف در اماکن متبرک، سخت مداومت و مراقبت داشت، ليکن اظهار مي فرمود :
« روح همه اين اعمال، خدمت با اخلاص نسبت به سادات و ذريّه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها است و بدون آن، اينگونه اعمال، همچون جسمي بي جان مي باشد و آثاري بر آنها مترتب نمي گردد . »



وصاياي جناب شيخ
فرزند ايشان نقل مي کند :

ايشان وصاياي خويش را به شرح زير به من فرمودند :
« ولقد وصينا الذين اوتوا الکتاب من قبلکم و اياکم ان اتقوا الله ....
نيست جز تقوي در اين ره توشه اي نان و حلوا را بنه در گوشــــه اي
بالتقوي بلغنا ما بلغنا، اگر در اين راه، تقوي نباشد، رياضات و مجاهدات را هرگز اثري نيست و جز از خسران، ثمري ندارد و نتيجه اي جز دوري از درگاه حق تعالي نخواهد داشت. حضرت علي بن الحسين عليهما السلام فرمايند :
« انّ العلم اذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه الا کفرا و لم يزدد من الله الاّ بعدا »
اگر آدمي، يک اربعين به رياضت پردازد، اما يک نماز صبح از او قضا شود، نتيجه آن اربعين، هباءً منثوراً خواهد گرديد .

بدان که در تمام عمر خود، تنها يک روز، نماز صبحم قضا شد، پسر بچه اي داشتم شب آن روز از دست رفت. سحرگاه، مرا گفتند که اين رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح، مستحق شده اي. اينک اگر شبي، تهجدم ترک گردد، صبح آن شب، انتظار بلايي مي کشم .

بدان که انجام امور مکروه، موجب تنزل مقام بنده خدا مي شود که به عکس اتيان مستحبات، مرتبه او را ترقي مي بخشد .
بدان که در راه حق و سلوک اين طريق، اگر به جايي رسيده ام، به برکت بيداري شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولي اصل و روح همه اين اعمال، خدمت به ذراري ارجمند رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است .

اکنون پسرم، ترا به اين چيزها وصيت و سفارش مي کنم :
اول: آنکه نمازهاي يوميه خويش را در اول وقت آنها به جاي آوري .
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم، هر قدر که مي تواني بکوشي و هرگز مينديش که فلان کار بزرگ از من ساخته نيست، زيرا اگر بنده خدا در راه حق، گامي بردارد، خداوند نيز او را ياري خواهد فرمود . »

در اين جا عرضه داشتم: پدرجان، گاه هست که سعي در رفع حاجت ديگران، موجب رسوايي آدمي مي گردد .
فرمودند :
« چه بهتر که آبروي انسان در راه خدا بر زمين ريخته شود .
سوم: آنکه سادات را بسيار گرامي و محترم شماري و هر چه داري، در راه ايشان صرف و خرج کني و از فقر و درويشي در اينکار پروا منمايي. اگر تهيدست گشتي، ديگر تو را وظيفه اي نيست .
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوي و پرهيز پيشه خود ساز .
پنجـــم: به آن مقدار تحصيل کن که از قيد تقليد وارهي . »

در اين وقت از خاطرم گذشت که بنابراين لازم است که از مردمان کناره گيرم و در گوشه انزوا نشينم که مصاحبت و معاشرت، آدمي را از رياضت و عبادت و تحصيل علوم ظاهر و باطن باز مي دارد، اما ناگهان پدرم چشم خود بگشودند و فرمودند :
« تصور بيهوده مکن، تکليف و رياضت تو تنها خدمت به خلق خدا است . »
بعد از آن فرمودند :
« چون صبحگاه روز يکشنبه کار من پايان يافت، اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن . »

همچنين سفارش کردند که مرحوم دکتر شيخ حسن خان عاملي که طبيب معالجشان بود ايشان را به جانب قبله کند و آداب ميت را اجرا نمايد. و به مرحوم سيد مرتضي روئين تن مدير روزنامه طوس نيز فرمودند :
« شما هم صبح يکشنبه بيائيد و بعد از فوت من يکساعت بالاي سر من قرآن بخوانيد . »
مرحوم سيد ظاهري زننده اما باطني عجيب داشت .



سالهاي آخر عمر
فرزند ايشان تقل مي کند :
حدود دو سال قبل از وفات پدرم، کسالت شديدي مرا عارض شد و پزشکان از مداواي بيماري من عاجز آمدند و از حياتم قطع اميد شد .
پدرم که عجز طبيبان را ديد، اندکي از تربت طاهر حضرت سيدالشهداء ارواح العالمين له الفداء به کامم ريخت و خود از کنار بسترم دور شد .
در آن حالت بيخودي و بيهوشي ديدم که به سوي آسمانها مي روم و کسي که نوري سپيد از او مي تافت، بدرقه ام مي کرد . چون مسافتي اوج گرفتيم، ناگهان، ديگري از سوي بالا فرود آمد و به آن نوراني سپيد که همراه من مي آمد، گفت :
« دستور است که روح اين شخص را به کالبدش باز گرداني، زيرا که به تربت حضرت سيد الشهداء عليه السلام، استشفا کرده اند ».

در آن هنگام دريافتم که مرده ام و اين، روح من است که به جانب آسمان در حرکت است و به هرحال، همراه آن دو شخص نوراني به زمين بازگشتم و از بيخودي، به خود آمدم و با شگفتي ديدم که در من، اثري از بيماري نيست، ليکن همه اطرافيانم به شدت منقلب و پريشانند .
پس از چند روز، هنگامي که در خدمت پدرم به شهر مي رفتيم، واقعه را حضورشان عرض کردم. فرمودند :
« مقدّر بود که يکي از ما دو نفر از جهان برويم و اگر تو مي رفتي، من پانزده سال ديگر عمر مي کردم و چون مقصد و مطلوب من از حيات در اين دنيا جز خدمت به خلق نيست، ترجيح دادم که خود رخت بربندم و تو که جواني و به خواست خداوند، مدتي درازتر در جهان خواهي زيست، زنده بماني. اينک بدان که من مرگ را براي خود و حيات را براي تو خواستم، تا آنکه در طول زندگي، پيوسته با قصد قربت، به مردم خدمت کني و هرگاه در اينکار مسامحه و غفلت ورزي، سال آخر عمرت خواهد بود . »

يکسال قبل از وفات پدرم، شبي در عالم رؤيا مشاهده کردم که حدود عصر است و من از شهر خارج شده ام و به طرف قريه نخودک مي روم که آفتاب ناگهان غروب کرد و در من اضطرابي پديد آمد. اين اضطراب دو علت داشت: اول، تاريکي هوا، دوم آنکه نمي دانستم به پدرم چگونه پاسخ دهم، زيرا ايشان فرموده بودند که هميشه قبل از غروب آفتاب در منزل باش، و قبول نخواهند کرد اگر بگويم که آفتاب ناگهان غروب کرده است .

در اين اضطراب و انديشه بودم که ناگهان خورشيد از مغرب طلوع کرد و به قدر يک نيزه بالا آمد. مقداري که راه آمدم متوجّه شدم که کارد بزرگي در دست من است و سگ بزرگي مرا تعقيب مي کند. ناگهان پيري نسبتاً بلند بالا پديدار گشت و کارد را از دست من گرفت و با يک دست سگ را نگاه داشت و با دست ديگر سر او را از تن جدا کرد، بي آنکه کارد به خون آلوده شود. آنگاه کارد را به من ردّ کرد و فرمود: بابا آيا کار ديگري داري؟
عرض کردم: خير، تشکر نمودم، و پير ناگهان ناپديد شد .
بامداد، خواب را خدمت پدرم عرض کردم. ايشان چند دقيقه تأمل کردند و سپس پرسيدند :
« آيا متوجه نشدي آن پير که بود؟ »
عرض کردم: خير. فرمودند :
« او شيخ عطار بود . »
آنگاه فرمودند :
« امسال سال آخر عمر ما است، و تو بعد از من زحمت و ناراحتي بسيار خواهي ديد، بگو چه خواهي کرد؟ »
عرض کردم: به خدا پناه مي برم .
پس از دو ماه يکروز که در خدمت ايشان به شهر مي رفتيم، فرمودند :
« امروز عصر بعد از آنکه به خانه بازگشتيم، من مريض خواهم شد، و همين مرض مقدمه فوت من خواهد بود . »
همانطور که فرموده بودند، عصر همانروز به محض ورود به منزل به تهوّع دچار و بيمار شدند .
در اين اثناء تسبيح عقيقي داشتند که گم شد. فرمودند :
« مفقود شدن تسبيح علامت مرگ ما است. اگر يافت شود بهبودي خواهم يافت .»
ولي هر چه جستجو کرديم تسبيح را نيافتيم تا آنکه يکماه بعد در اطاق مسکوني ايشان پيدا شد و به دنبال آن حال ايشان کمي بهبود يافت. اما مجدداً تسبيح مزبور گم شد و ديگر هرگز يافت نشد .

کسالت ايشان مجدداً شدت يافت و حدود چهار ماه در بستر بودند. در اين مدت ايشان شرحي مفصل از حالات خود، از آغاز تا پايان و از احوال اساتيد و بزرگاني که محضرشان را درک کرده بودند براي من نقل فرمودند .

مدتها بود که پدرم بنا به مقتضياتي در شهر مشهد سکونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر، ابتدا در ده نخودک و سپس در ده سمرقند ساکن بوديم. روزي در ايام کسالت ايشان که من براي درس به شهر رفته بودم هنگام ظهر به وسيله شخصي احضارم نمودند و فرمودند :
« امروز روح از جسدم پرواز کرد و به حضور حضرت ثامن الائمه عليه السلام تشرف حاصل کردم و ديدم که استادم مرحوم حاج محمد صادق تخته پولادي هم شرف حضور دارد .
از او درخواست کردم که از امام عليه السلام استدعا کند اجازه فرمايند که براي ابراز وصاياي خود روحم بار ديگر به کالبدم باز گردد. امام رخصت فرمودند. اکنون، پسرم، بايد که مراقب حال من باشي و به شهر باز نگردي . »

خلاصه آنکه به کوشش طبيبان، حال پدرم بهبود پذيرفت اما آن مرد جليل القدر در برابر شادماني طبيب معالج خود فرمود :
« بهبود من شادماني ندارد زيرا که ما رفتني شده ايم . »
پزشک پرسيد: پس تکليف چيست؟ فرمود :
« تکليف شما اين است که تا من در قيد حياتم به تدابير پزشکي ادامه بدهيد و من نيز آنچه دستور شما باشد تمکين کنم . »
تا واپسين ساعات عمر ايشان همين روش برقرار بود .
در اين اوقات نيز پدر، مانند سالهاي ديگر حياتش، همه شب تا بامداد بيدار مي ماند و گاهگاه در دل شبها اين دو بيت را ترنم مي کرد :

« زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي
کمک زغير تو ننگ است يا علي مددي
گشاد کار دو عالم به يک اشاره توست
به کار ما چه درنگ است يا علي مددي »

به دستور پزشکان معالج، پدرم به بيمارستان « منتصريّه» مشهد انتقال يافت و در آنجا بستري گرديد. به خاطر دارم روزي در راه بيمارستان، چشمم به درشکه اي افتاد که در آن مردي و زني بي حجاب نشسته بودند. چون به خدمت پدر رفتم، فرمود :
« ديگر رفتن ما نزديکست، اما تو چرا چشم خود را حفظ نکردي؟ »
عرض کردم: بعمد خطايي مرتکب نشدم. فرمود :
« مي دانم ولي تو که در خيابان جوياي کسي نبودي، پس چرا چشم به داخل درشکه انداختي که نگاهت به نامحرمي تصادف کند . »

اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است :
« النظرة سهم مسموم من سهام الشيطان . »

تير زهر آلود و قلب آدمي
کاش مادر مر مرا نازادمي
هر نظر ناوکيست زهرآلود
که ز شست و کمان ابليس است
ديدن زلف و خال نامحـرم
دانه کيـــــد و دام ابليس است

پس از آن فرمود :
« ديشب، در عالم رؤيا، مرحوم حاج شيخ عباس محدث قمي را ديدم که مي گفت: بيا که ما در انتظار توايم . »
روز ديگر به رئيس بيمارستان فرمود :
« مرگ من نزديک است و اگر فوت من در اين بيمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم، نظم اينجا را درهم خواهد ريخت، لذا مصمم شده ام که از بيمارستان به خانه روم . »
و اصرار رئيس در نگهداشتن ايشان سودي نبخشيد و بالاخره به منزل يکي از ارادتمندان خود، آقاي حاج عبدالحميد مولوي منتقل و بستري شدند و يکماه آخر عمر را در منزل ايشان بستري بودند. تا آنکه دعوت حق را لبيک گفتند .

دو هفته پيش از رحلت آن مرد بزرگوار، شبي در خواب ديدم که به زيارت بقعه عارف بزرگ، شيخ مؤمن که هم اکنون در مشهد به « گنبد سبز » مشهور است، رفتم. پدرم را ديدم که با شيخ مؤمن در گفتگو است .
چون من وارد شدم، پدرم از شيخ درخواست کرد که براي من دستوري فرمايد تا توفيق تهجد و نماز شب داشته باشم. چون پير خواست چيزي به من بگويد، پدرم گفت :
« اکنون چند روزي صبر کنيد . »
باري، آنچه در خواب ديده بودم، براي پدرم گزارش کردم. فرمود :
« آري، ديگر چيزي از عمر من باقي نمانده است . »
در نيمه شبي، حال پدرم سخت شد، طبيبان به عيادتش آمدند و پس از معاينات پزشکي، اعلام کردند که بيمار از دنيا رفته است، ليکن با شگفتي فراوان، قلب پدرم پس از توقف دوباره به کار افتاد و روز بعد يکي از پزشکان معالجش که دکتر سيد ابوالقاسم قوام نام داشت به من اظهار کرد: پدرت ديشب درگذشت، ولي مجدداً به زندگي بازگشت .
پس از اين حادثه، فرداي آن روز چون اطاق، خالي از اغيار شد، پدرم فرمود :
« شب گذشته روح از بدنم مفارقت کرد و به خدمت امام رضا عليه السلام مشرف شدم و به وسيله استاد خود مرحوم حاج محمدصادق از امام تقاضا کردم که براي تکميل وصاياي خود يک هفته مهلت داده شوم. امام اجازت فرمودند، اما قدغن کردند که ديگر چنين درخواستي نکنم . »
سپس فرمودند :
« در اين مدّت شبها از نزد من دور نشو و مراقب حال من باش . »

رفته رفته اثر بهبودي در حال پدرم پديد آمد، اما ناگهان روز چهارشنبه حال ايشان به وخامت گراييد و دستهايشان متورم گشت و پزشکان از اين تغيير حالت ناگهاني دچار تعجب شدند. ديگر کسي جز سادات اجازه عيادت پدرم را نداشتند .
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند :
« من صبح يکشنبه خواهم مرد . »


رحلت
باري از ظهر پنجشنبه واپسين زندگانيشان تا روز يکشنبه که فوت خود را در آنروز پيش بيني فرموده بودند ديگر با کسي سخن نگفتند و پيوسته در حال مراقبه بودند. شب جمعه بود که ناگهان سر از بالين برداشتند و ديده بر در گشودند و فرمودند :
« اي شيطان، بر من که سراپا از محبت علي(ع) پر شده ام، دست نخواهي يافت . »

ابيات زير وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نيز گاهگاهي به آنها ترنم مي فرمودند :

اي به ولاي تو تولا ي من / از خود و اغيار تبّراي من
سود تو سرمايه سوداي من / گر بشکافند سراپاي من
جز تو نجويند دراعضاي من / ناد علياً علياً يا علــي

روز شنبه فرا رسيد. زير لب فرمودند :
« کار رفتن را بر من دشوار گرفته اند و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا عليه السلام را در اين جهان آرزو داشتي از چه رو گاه و بيگاه لب به خنده مي گشودي؟ »
آري، حسنات الابرار سيّآت المقّربين .

بالاخره صبح روز يکشنبه و ساعت آخر عمر ايشان فرا رسيد. به دستور پدرم گوسفندي به عنوان نذر حضرت زهرا سلام الله عليها قرباني گرديد و يکي دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجري قمري گذشته بود که روح پاکش به جوار حق شتافت .
« الا ان اولياء الله لا يموتون بل ينقلبون من دارالي دار . »

ساعتي نگذشته بود که خبر رحلت آن عارف بزرگ و آن عالم رباني به سراسر شهر فرا رسيد و انبوه جمعيت براي اداي احترام و توديع او و انجام مراسم مذهبي گرد جنازه اش حاضر شدند .

جنازه آن فقيد علم و معرفت بر روي هزاران دست از ارادتمندان اندوهگين و سوگوارش، از محله سعد آباد مشهد در خيابانهاي شهر که عموماً به حال تعطيل درآمده بود، عبور مي کرد تا به ده « سمرقند » بمحل سکونتشان رسيد در آنجا بر حسب وصيّتشان در آب روان غسل داده شد .

در اين هنگام دسته هاي بزرگ سينه زنان که سالها از حرکت ايشان ممانعت مي شد، در سوگ آن مرد جليل، راه افتاد و جنازه در ميان غمي جانکاه، پس از تغسيل و تکفين به شهر حمل گرديد و پس از طواف به دور مرقد منور حضرت ثامن الحجج عليهم افضل الصلوات، در همان نقطه از صحن عتيق که خود پيش بيني و سفارش فرموده بودند، در خاک آرميد .


محل تدفين
سالها پيش پدرم فرموده بودند :
« وقتي مصمم شدم که به نجف اشرف رحل اقامت افکنم، ليکن در آن هنگام که در يکي از اطاقهاي صحن عتيق رضوي در مشهد، به رياضتي سرگرم بودم، در حال ذکر و مراقبه، ديدم که درهاي صحن مطهر عتيق بسته شد و ندا بر آمد که حضرت رضا سلام الله عليه اراده فرموده اند که از زوار خويش سان ببينند .
پس از آن، در محلي جنب ايوان عباسي، در همين نقطه که اکنون مدفن پدرم مي باشد، کرسي نهادند و حضرت بر آن استقرار يافتند و به فرمان آن حضرت درب شرقي و غربي صحن عتيق گشوده شد، تا زوّار از در شرقي وارد و از در غربي خارج گردند. در آن زمان ديدم که پهنه صحن مالا مال از گروهي شد که برخي به صورت حيوانات مختلف بودند و از پيشاپيش حضرتش مي گذشتند و امام عليه السلام دست ولايت و نوازش بر سر همه آن زوار حتي آنها که به صور غير انساني بودند، مي کشيدند و اظهار مرحمت مي فرمودند .
پس از آن سير و شهود معنوي و مشاهده آن رأفت عام از امام عليه السلام، بر آن شدم که در مشهد سکونت گزينم و چشم اميد به الطاف و عنايات آن حضرت بدوزم . »
پدرم، پس از ذکر اين واقعه، محل استقرار کرسي امام عليه السلام را براي مدفن خود، پيش بيني و وصيت فرمودند و بالاخره به خواست خدا، قبل از اذان صبح دوشنبه، در همان نقطه مبارک مدفون شدند . 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

مجوز استفاده از قالب مذهبی یاسین براي اين دامنه داده نشده , برای دریافت مجوز قالب بر روی لینک ، ( درخواست مجوز ) کلیک کنید